سرگذشت حضرت عزیر(ع)
به نام خدا
** مرگ صد ساله عزیر**
در قرآن داستان مرگ صد ساله عُزَیر، و سپس زنده
شدن او به طور خلاصه در یک آیه (بقره - 259) آمده است،[1] که بسیار
شگفتانگیز است. نظر شما را به شرح آن که در روایات آمده جلب میکنیم:
پدر
و مادر عُزَیر در منطقه بیت المقدس زندگى مىکردند، خداوند دو پسر دوقلو
به آنها داد و آنها نام یکى را عُزَیر، و نام دیگرى را عَزْرَه گذاشتند.
عُزَیر و عُزْرَه با هم بزرگ شدند تا به سنّ سى سالگى رسیدند، عزیر ازدواج
کرده بود، و همسرش حامله بود، که بعدها پسرى از او به دنیا آمد.[2]
عُزیر
- علیه السلام - در این ایام (که سى سال از عمرش گذشته بود) به قصد سفر از
خانه بیرون آمد و با اهل خانه و بستگانش خداحافظى کرد و سوار بر الاغ شد و
اندکى انجیر و آب میوه همراه خود برداشت تا در سفر از آن بهره گیرد.
عُزیر
از پیامبران بنى اسرائیل بود و هم چنان به سفر خود ادامه داد تا به یک
آبادى رسید. دید آن آبادى به شکل وحشتناکى در هم ریخته و ویران شده است. و
اجساد و استخوانهاى پوسیده ساکنان آن به چشم مىیخورد، هنگامى که این منظره
وحشت زا را دید، به فکر معاد و زنده شدن مردگان افتاد و گفت:
«أَنَّى یحْیى هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها؛ چگونه خداوند این مردگان را زنده مىکند؟»
او این سخن را از روى انکار نگفت، بلکه از روى تعجّب گفت.
او
در این فکر بود که ناگهان خداوند جان او را گرفت، او جزء مردگان درآمد و
صد سال جزء مردگان بود، پس از صد سال خداوند او را زنده کرد. فرشتهاى از
طرف خدا از او پرسید: چقدر در این بیابان خوابیدهاى، او که خیال مىکرد،
مقدار کمى در آن جا استراحت کرده، در جواب گفت:
«لَبِثْتُ یوْماً أَوْ بَعْضَ یوْمٍ؛ یک روز یا کمتر.»
فرشته
از جانب خدا به او گفت: بلکه صد سال در این جا بودهاى، اکنون به غذا و
آشامیدنى خود بنگر که چگونه به فرمان خدا در طول این مدت هیچ گونه آسیبى
ندیده است، ولى براى این که بدانى یکصد سال از مرگت گذشته، به الاغ سوارى
خود بنگر و ببین از هم متلاشى و پراکنده شده و مرگ، اعضاء آن را از هم جدا
نموده است. نگاه کن و ببین چگونه اجزاى پراکنده آن را جمعآورى کرده و زنده
مىکنیم.
عُزَیر وقتى این منظره (زنده شدن الاغ) را دید گفت:
«أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى کُلِّ شَىءٍ قَدِیرٌ؛ مىدانم که خداوند بر هر چیزى توانا است.»[3]
یعنى اکنون آرامش خاطر یافتم، و مسأله معاد از نظر من شکل حسّى به خود گرفت و قلبم سرشار از یقین شد.[4]
بازگشت عُزیر به خانه خود
عُزَیر
سوار الاغ خود شد، و به سوى خانهاش حرکت کرد. در مسیر راه مىدید همه چیز
عوض شده و تغییر کرده است. وقتى به زادگاه خود رسید، دید خانهها و آدمها
تغییر نمودهاند. به اطراف دقّت کرد، تا مسیر خانه خود را یافت، تا نزدیک
منزل خود آمد. در آن جا پیر زنى لاغر اندام و کمر خمیده و نابینا دید، از
او پرسید: «آیا منزل عُزَیر همین است؟»
پیر زن گفت: آرى همین است،
ولى به دنبال این سخن گریه کرد و گفت: دهها سال است که عزیر مفقود شده و
مردم او را فراموش کردهاند، چطور تو نام عُزَیر را به زبان آوردى؟
عُزیر گفت: من خودم عُزیر هستم، خداوند صد سال مرا از این دنیا برد و جزء مردگان نمود و اینک بار دیگر مرا زنده کرده است.
آن
پیرزن که مادر عُزَیر بود، با شنیدن این سخن، پریشان شد. سخن او را انکار
کرد و گفت: «صد سال است عزیر گم شده است، اگر تو عزیر هستى (عُزَیر مردى
صالح و مستجاب الدّعوه بود) دعا کن تا من بینا گردم و ضعف پیرى از من
برود.» عزیر دعا کرد، پیرزن بینا شده و سلامتى خود را باز یافت و با چشم
تیز بین خود، پسرش را شناخت دست و پاى پسرش را بوسید. سپس او را نزد بنى
اسرائیل برد، و ماجرا را به فرزندان و نوههاى عُزَیر خبر داد، آنها به
دیدار عزیر شتافتند.
عُزیر با همان قیافهاى که رفته بود با همان قیافه (که نشان دهنده یک مرد سى ساله بود) بازگشت.
همه
به دیدار او آمدند، با این که خودشان پیر و سالخورده شده بودند. یکى از
پسران عزیر گفت: «پدرم نشانهاى در شانهاش داشت، و با این علامت شناخته
مىشد.» بنى اسرائیل پیراهنش را کنار زدند، همان نشانه را در شانهاش
دیدند.
در عین حال براى این که اطمینانشان بیشتر گردد، بزرگ بنى
اسرائیل به عزیر گفت: «ما شنیدیم هنگامى که بخت النصر بیت المقدّس را ویران
کرد، تورات را سوزانید، تنها چند نفر انگشت شمار حافظ تورات بودند. یکى از
آنها عُزَیر - علیه السلام - بود، اگر تو همان عزیر هستى، تورات را از حفظ
بخوان.»
عزیر تورات را بدون کم و کاست از حفظ خواند، آن گاه او را تصدیق کردند و به او تبریک گفتند، و با او پیمان وفادارى به دین خدا بستند.ولى به سوى کفر، اغوا شدند و گفتند: «عزیر پسر خدا است.»[5]
